سفارش تبلیغ
ثبت دامنه و میزبان هاست ایران


خلوت من

 

تَبَارَکَ الَّذِی جَعَلَ فِی السَّمَاءِ بُرُوجاً وَ جَعَلَ فِیهَا سِرَجاً وَ قَمَراً مُنِیراً

 

جاودان و پر برکت است آن (خدایی) که در آسمان منزلگاههایی برای ستارگان قرار داد, و در میان آن, چراغ روشن و ماه تابانی آفرید.

 

 

سوره فرقان/ آیه 61


نوشته شده در یکشنبه 86/4/31ساعت 8:55 عصر توسط رضوان تو بنویس ( ) | |

 

در روز 24 تیر ماه 1318 برابر با 28 صفر 1358 قمری در مشهد مقدس پسری چشم به جهان گشود. سید علی دومین پسر خانواده بود. پدرش حجت الاسلام والمسلمین سید جواد خامنه ای (ره) مانند بیشتر روحانیون و مدرسان علوم دینی, زندگی بسیار ساده ای داشت.

" پدرم روحانی معروفی بود, اما خیلی پارسا و گوشه گیر... زندگی ما به سختی می گذشت. من یادم هست شب هایی اتفاق می افتاد که در منزل ما شام نبود! مادرم با زحمت برای ما شام تهیه می کرد و ... آن شام هم نان و کشمش بود. منزل پدری من که در آن متولد شده ام تا چهار, پنج سالگی من یک خانه ی 60-70 متری در محله ی فقیر نشین مشهد بود که فقط یک اتاق داشت و یک زیر زمین تاریک و خفه ای! هنگامی که برای  پدر میهمان می آمد (و معمولا بنا بر این که روحانی و محل مراجعه مردم بود, میهمان داشت) همه ی ما باید به زیر زمین می رفتیم تا مهمان برود. بعد عده ای که به پدر ارادتی داشتند, زمین کوچکی را کنار این منزل خریده به آن اضافه کردند و ما دارای سه اتاق شدیم.

مادرم یک خانم بسیار فهمیده کتابخوان دارای ذوق هنری و شاعری بود و با قرآن کاملا آَشنا بود. خیلی اوقات بچه ها را جمع می کرد و قصه هایی از زندگی پیامبران را از قرآن برایمان تعریف می کرد. بسیاری از اشعار حافظ را بنده از زبان مادرم شنیدم."

سید علی تحصیل را از 5 سالگی در مکتب خانه آغاز کرد و قرآن و الفبا را آموخت و سپس به دبستان رفت.

" روز اولی که به دبستان رفتم روز خوبی بود. عده بچه ها ی کلاس اول زیاد بود. روز پر شور و شعفی بود. البته من چشمم ضعیف بود و این در دوره اول مدرسه باعث نقص کار من می شد. تا مدتها خانواده متوجه نشدند. آن وقتی که من عینک زدم حدود سیزده سالم بود. کلاس پنجم و ششم به ریاضی و تاریخ و جغرافیا علاقه داشتم. قرآن خوان مدرسه هم بودم. همان ایام منبر آقای فلسفی را از رادیو گوش می دادیم. من منبر او را در بچگی تقلید می کردم و کتاب دینی را با صدای بلند شبیه او می خواندم. من بین سنین ده و سیزده سالگی معمم بودم. چون پدرم با هر کاری که رضاخان می کرد مخالف بود از جمله اتحاد لباس و دوست نداشت همان لباسی که رضاخان به زور می گوید بپوشیم.

از اوایلی که به مدرسه می رفتم با قبا می رفتم, زمستانها مادرم عمامه به سرم می پیچید. مادرم هم دختر روحانی بود و هم خواهر روحانی بود برای همین عمامه بستن را هم خوب بلد بود. البته با همان لباس با بچه ها بازی و شیطنت هم می کردیم.

من در دوره ی جوانی شعر گفتن را شروع کردم و گاهی شعر هم می گفتم و خوب و بد شعر را می شناختم و در انجمن ادبی مشهد نقدهایی که به اشعار انجام می دادم غالبا مورد تایید حضار و حتی خود شاعر بود. این مربوط با سالهای 36-37 است که تا سال 44 ادامه داشت بعد مبارزات ما را از شعر به کلی دور کرد. تا در این چند سال اخیر مجدد احساس کردم مایلم چیزی بر زبان بیاورم. از شعرهایی که من گفتم چند غزل بیشتر دردست مردم نیست."

از سال 1337 تا 1343 در حوزه ی علمیه ی قم به تحصیلات عالی در فقه و اصول فلسفه, مشغول شدند. در سال 1343, از مکاتباتی که با پدرشان داشتند متوجه شدند که یک چشم پدر به علت آب مروارید نابینا شده است, بسیار غمگین شدند و بین ماندن در قم و ادامه تحصیل و رفتن به مشهد و مواظبت از پدر مردد شدند. سرانجام به این نتیجه رسیدند که از قم به مشهد مهاجرت کنند و از پدرشان مواظبت نمایند.

بعضی از اساتید و آشنایان افسوس می خوردند که چرا ایشان به این زودی حوزه علمیه قم را ترک کردند, اگر می ماندند در آینده چنین و چنان می شدند! ... اما آینده نشان داد که انتخاب ایشان درست بوده و دست تقدیر الهی برای ایشان سرنوشتی دیگر و بهتر و والاتر از محاسبات آنان, رقم زده بود. آیا کسی تصور میکرد که در آن روز جوان عالم پر استعداد 25 ساله, که برای رضای خدا و خدمت به پدر و مادرش از قم به مشهد می رفت, 25 سال بعد, به مقام ولایت امرمسلمین خواهد رسید؟!

ایشان در مشهد دست از ادامه درس برنداشتند و جز ایام تعطیل یا مبارزه و زندان و مسافرت, به طور رسمی تحصیلات فقهی و اصول خود را تا سال 1347 ادامه دادند.

 

 

منبع: هفته نامه ی صبح صادق, به نقل از کتاب زندگی نامه مقام معظم رهبری, انتشارات ولایت

 

 

 

                                                               سید علی خامنه ای


نوشته شده در شنبه 86/4/23ساعت 8:52 عصر توسط رضوان تو بنویس ( ) | |

 

تکلیف مرا روشن کن

 

گفتم تکلیف مرا روشن کن. همین امروز و فردا.

خواهش کردم... التماس کردم.

گفتم ازین بلاتکلیفی نحس مرا خلاص کن.

که خیالم آسوده شود از آبرویم.

که هر شب با اندیشه ای نگران و پر تشویش از شنیدن آن صدا به خواب نروم.

گفتم توبه می کنم.

نذر هم کردم... که نشانه ای نشانم دهی.

تا نفسم راحت شود...

تو اما به حرمت همان نذر بی بی

خواهشم را اجابت نکردی.

تا یادم نرود چگونه پا به گنداب زندگی ام نهادم.

یادم بماند که بیهوده خود را اسیر فلاکتی زشت کردم...!

تا هر لحظه از وحشت آبرو... توبه کنم.

 


نوشته شده در چهارشنبه 86/4/20ساعت 9:41 عصر توسط رضوان تو بنویس ( ) | |

 

بعضی ها گفتن وبلاگ موقت قشنگ تره و اینجا بنویسم بهتره. بعضی ها گفتن گه گاهی این جا رو هم آپ کنم بد نیست و بعضی ها هم ترجیح دادن من توی همون وب سابق مطلب بنویسم.

تصمیمی که خودم گرفتم اینه که هر از گاهی, بسته به حوصله و وقت و اوضاع روحی, این جا رو هم علاوه بر شعبه ی اصلی, سروسامونی بدم و مطلبی (از همون پرت و پلا ها!) بنویسم.

امیدوارم دوستان و بازدیدکنندگان هم راضی باشن.

... خدا هم راضی باشه...

 

 

من به چشم های بی قرار تو

قول می دهم:

ریشه های ما به آب

شاخه های ما به آفتاب می رسد

 

ما دوباره سبز می شویم!

- قیصر امین پور-

 


نوشته شده در جمعه 86/4/15ساعت 1:47 عصر توسط رضوان تو بنویس ( ) | |

 

سلام.

لازم هست به استحضارتون برسونم که وبلاگ اصلی "خلوت من" درست و قابل رویت شده و با توجه به اینکه این وبلاگ , موقتی محسوب میشد, لذا از شما بازدید کننده ی محترم خواهشمندم جهت دنبال کردن نوشته های این وب, زین پس به شعبه ی اصلی خلوت من مراجعه کنین. (الان نمی دونم چرا این همه لفظ قلم نوشتم. نفسم برید!)

بی شک از شنیدن نظراتتون نسبت به این دو شعبه و ضعف ها و قوت هاش خوشحال خواهم شد.( ای بابا! چرا این همه رسمی حرف میزنم؟ به نظرتون چرا؟!)

میلاد بانوی دوعالم و هفته ی زن متبرک باد

 


نوشته شده در سه شنبه 86/4/12ساعت 1:21 عصر توسط رضوان تو بنویس ( ) | |

 

خدایم کجاست؟

 

مدتی است احساس بدی دارم.

احساس می کنم که برای خدایم اتفاقی افتاده! نه اینکه خدا برایش اتفاقی افتاده, نه! برای خدای من اتفاقی افتاده...

مدتی است حس می کنم که خدایم را بسته بندی کرده و مُهر و موم زده ام! یا پشت یک ویترین گذاشته و تماشایش می کنم. دورش ربان قرمز می زنم و با کاغذ کادو تزئینش می کنم. انگار می خواهم عرضه اش کنم!

این روزها بیشتر در دنبال پاستوریزه کردن و گرفتن مهر استاندارد برای خدایم بوده ام. حس می کنم خدایی که می پرستم رنگ و بویش عوض شده. انگار عطر می زند و کت شلوار می پوشد! تازه جدیدا کراواتی هم شده!!

تنها به خاطر آوردم که این, خدایی نبود که به آن ایمان آوردم. این همان خدا نیست! خدای دیگریست که نمی دانم چرا و از کجا آمده.

تازگیها خدایی را می پرستم که پروردگار من نیست. خدای خودم را گم کرده ام و خدای جدید, بُتی بیش نیست.

*

مدتی است احساس بدی دارم. حس می کنم پرستیدن را فراموش کرده ام. یا دست کم راه پرستش را اشتباه رفته ام. خدایی که می پرستم... همان خدایی نیست که باید بپرستم!

نمی دانم... مدتی گیج بوده ام. باید کمی فکر کنم و ببینم کجا ممکن است خدایم را جا گذاشته باشم؟! توی کیفم؟ توی لباسها؟ لای تست های کنکور؟! پشت پنجره.. توی کامپیوتر... زیر میز... توی بالکن... توی باغچه... لای گلها... پشت پرده... کمد... کتابخانه... بین کتابها... لای رسالات... درونِ قرآن... قرآن... قرآن.

 

 

خدایم کجایت؟
نوشته شده در یکشنبه 86/4/10ساعت 1:43 عصر توسط رضوان تو بنویس ( ) | |

 

از « دجّال» چی می دونین؟ اسمشو شنیدین؟ ممکنه قبلا درباره اش چیزایی خونده یا شنیده باشین. « دجال» یکی از علامتهای ظهور امام زمان (عج) معرفی شده که به عبارتی دشمن ایشون محسوب میشه. موجودیت « دجال» مشخص نیست و من به جای توضیح اضافی شما رو به خوندن توصیفات این موجود غریب دعوت می کنم:

« در بیان بعضی از علامات ظهور حضرت صاحب الزمان (عج) اول - خروج دجال است - و آن ملعون ادعای الوهیت نماید و به وجود نحس او خونریزی و فتنه در عالم واقع خواهد شد و از اخبار ظاهر شود که یک چشم او مالیده و ممسوح است و چشم چپ او در میان پیشانی او واقع شده و مانند ستاره می درخشد. پارچه ی خونی در میان چشم او واقع است و بسیار بزرگ و تنومند و شکل عجیب و هیات غریب دارد. بسیار ماهر در سحر است. فریاد می کند: « اولیائی انا ربکم الاعلی» و شیاطین و مُرده ی ایشان از ظالمین و منافقین و سحره و کهنه و کفره و اولاد زنا بر سرِ او اجتماع نمایند. شیاطین, اطراف او را گرفته و به جمیع نغمات و آلات لهو و لعب و تغنی از عود و مزمار و دف و انواع سازها و بربط ها مشغول می شوند. که قلوب تابعینِ او را مشغول به آن نغمات و الحان می نمایند و در انظارِ ضعفاء العقول از زنان و مردان چنان به جلوه در آورند که همه ی ایشان را به رقص آورند و همه ی خلق از عقب سر او می روند که آن نغمات و الحان و صداهای دلربا را بشنوند و گویا که خلق همه در سکر و مستی می باشند.

در روایت ابوامامه است آنکه رسول خدا (ص) فرمودند هر مومنی که دجال را ببیند آب دهان خود را بر روی او بیندازد و سوره ی مبارکه ی حمد را بخواند به جهت دفع سحرِ آن ملعون که در او اثر نکند. چون آن ملعون ظاهر شود عالم را پر از فتنه و آشوب نماید و میان او و لشکر قائم (عج) جنگ واقع شود. بلاخره آن ملعون به دست مبارک حضرت حجه الهی (عج) یا به دست عسی بن مریم (ع) کشته شود.»

 

منبع: منتهی الامال, تالیف حاج شیخ عباس قمی, 1376

 

من از جاهای دیگه هم شنیدم که از خصوصیات دجال اینه که در یک لحظه می تونه همه جا باشه. هم خوبی داره و هم بدی. همه رو به حیرت و تعجب وا می داره و جسمیت مشخصی هم نداره. اما همه رو به خودش مشغول میکنه.

فکر نمی کنید « دجّال» می تونه چیزی شبیه تلویزیون یا حتی خود اینترنت باشه؟!!! حدستون چیه؟ آیا دجال ظاهر شده؟ یا هنوز وقت ظهورش نرسیده؟ دست کم میشه اینطور بگیم که اینترنت, ماهواره, تلویزیون و امثال اینها می تونن دجالِ زمانِ ما باشن؟!!

 


نوشته شده در چهارشنبه 86/4/6ساعت 1:57 عصر توسط رضوان تو بنویس ( ) | |

   1   2      >

آخرین مطالب
» تو سالها سرنشین این گوشه از شهر بودی...
آمپاسِ شَدید!
خلوتی که شلوغ شد
طوفانی از واژه ها
همه ی دغدغه های من
سنای من
سیسمونی و باقی قضایا
[عناوین آرشیوشده]

Design By : RoozGozar.com