سفارش تبلیغ
صبا


خلوت من

 

حرم شلوغ بود و هوا سرد.
زیارت نامه را خوانده بودم و حاجات را زمزمه می کردم: ظهور مولا و شفای پدربزرگ, سلامتی خانواده و ایمان واقعی, درس و زندگی, آینده و خوشبختی, دوستان و عزیزان... و باز بی جهت یاد تو افتادم, و ماندم که از خدا چه بخواهم.

بلند شدم تا وارد رواق شوم و ضریح را ببینم.
گیج بودم. همچون گمشده ایی همه جا می چرخیدم... وحشت زده بودم!

هوا سرد تر شده بود, خیلی سرد. قلبم تند تر می زد, خیلی تند.
چلچراغ ها روشن شدند. شاید هم روشن بودند و پر نور تر شدند, یا شاید هم من این طور حس کردم. نور چلچراغ ها در آینه منعکس شد و چشمم را...

*

اتفاق افتادی! دیدمت و شناختمت. نگاهت به چشمانم افتاد, نشناختی! طبیعی بود. با چادرم دهان و بینی ام را پوشانده بودم, سردم بود...
نگاهت از چشمانم گذشت و دور شد. تکان نخوردم. چرخیدی و دوباره نگاه کردی. چشم ها کار خودشان را کرده بودند... شناختی.
لبخند من اما دیده نشد. برای هزارمین بار به خاطر چادری که به سر داشتم خدا را شکر کردم.

به سمت رواق رفتم. در هر قدم, نگاهت را حس می کردم. به درب رواق که رسیدم, برگشتم. هنوز سر جایت بودی. چادر را از صورتم کنار زدم تا خیالت راحت شود. گذاشتم خنده ام را ببینی, و شال گردن نارنجی جیغم را!
... و همین طور بغض در گلو گیر کرده ام را.

*

آرام به سمت رواق چرخیدم و چادر را گذاشتم که بر باد سوار شود. دو لبه اش را سفت گرفتم و به سمت ضریح رفتم. قلبم آرام شد و بغضم ترکید. اشک ها چنان جشنی گرفته بودند که چادر خیس شد.
شب تاسوعا بود و اشک ها بی توجه به من, کار خودشان را می کردند... عاشقی می کردند!

عزادارها شروع کرده بودند. صدای سینه زدنت را از بین آن همه صدا تشخیص می دادم! انگار بر قلب من نواخته می شد.

هوا کاملا گرم شده بود. آنقدر گرم که از پوشیدن شال گردن پشیمان شدم و نفهمیدم که در آن روز, بخاری ها برای کدام یخ زده, روشن بودند؟!...

 

 

...........................................
پ.ن 1: رسیدن بخیر!! (از قول شما گفتم که دیگه زحمت نکشین) همون جور که قول داده بودم همه رو دعا کردم که انشاالله قسمتتون بشه برین زیارت. اصلا با هم می ریم... چطوره؟!
پ.ن 2: به زودی بخش های شنیدنی سفرم رو براتون تعریف خواهم کرد, اگه خدا قبول کنه!
پ.ن 3: دل نوشته ی مذکور ابدا خاطره ی سفر نبود... گرچه نوشته ی دل خودم بود.
پ.ن 4: بعد از عرض تسلیت به مناسبت عاشورای حسینی, نوبتی هم اگه باشه نوبت شماست که دعام کنین. التماس دعا.

 


نوشته شده در جمعه 86/10/28ساعت 3:26 عصر توسط رضوان تو بنویس ( ) | |

 

خوش آمدی!
منتظرت بودم و تو مثل همیشه به موقع... به فریادم رسیدی.
حالا برای اشک هایم بهانه لازم نیست, که تو بهترین بهانه ای. بهانه ای که برایش ثواب هم نوشته می شود!

زیبا نیست؟!...

 

 

                     باز این چه شورش است...

تمام سهم زمین از حسین پرپر شد           
                                                « زمین برای هیمشه شهید پرور شد»
شکست حرمت خورشید در برابر شب     
                                           چه شد که گوش زمین از شنیدنش کر شد؟
و سرنوشت عجیبی که بیم آن می رفت
                                                         به حکم قاتل آیینه ها مقدر شد!
و لحظه لحظه عطش بود دست و پا می زد
                                                   چنان که آب هم از دیدنش مکدر شد
عجب حکایت تلخی, غروب و غربت و داغ
                                              زمین گریست به حدی که آسمان تر شد

 

- سید امیرحسین حاتمی نسب-

 

.....................................................
پ. ن1: یک هفته ی اول محرم رو به امید خدا مشهد خواهم بود. دیگه از این بهتر نمی شد. نمی دونم چه کاری کردم که این طوری طلبیده...
پ. ن2: التماس دعا نگید هم برای همه تون دعا می کنم!! اما خب... شرط داره. توی این یک هفته ایی که نیستم باید هوای اینجا رو داشته باشین. حسابی به خلوتم رسیدگی کنین, شلوغش کنین! وگرنه براتون دعا نمی کنما!!
.
.
نه!... دلم سوخت. همه تونو دعا می کنم...

 


نوشته شده در چهارشنبه 86/10/19ساعت 1:54 عصر توسط رضوان تو بنویس ( ) | |

از آن زمان که روزها
                             نگرانت می شوم
و شب ها
               دل تنگ,

تا روزی که برایت
                        مهربان می شوم
و گاهی دل سوز,

تا لحظه ای که دور می شوم
و کم کم فراموش...

نازک دلی, کسب و کار من است.

 

از آن زمان که می تپم
                           در قلب تو
و می گریم
                  در چشم هایت.

تا روزی که می نگرم
                            به اشک های تو
و دل می سپارم
                     به رویایت.

تا لحظه ای که
                   می سوزم از تنهایی
و رها می شوم
                    در غم هایت,

هنوز هم

           نازک دلی, کسب و کار من است.

 

 

خوب نیست دل زیادی نازک باشه

 

  ........................................

پانوشت 1: در راستای پست های قبلی که خیلی طولانی بودن, سعی کردم این بار جبران کنم. راضی شدین؟!... از این کوتاه تر هم بلدم!
پانوشت 2: از اونجایی که این روزا خیلی از آشنا ها و حتی دوستان مجازی در حال مزدوج شدن هستن, لذا این جانب هم جو گیر شده و هی از خودم پست هایی با موضوعات عشقولانه ول می کنم!!
پانوشت 3: عرض کرده بودم خدمتتون که یه نفر دعوتم کرده. حالا فاش می گویم و از گفته ی خود دلشادم که انشاالله آخر هفته دارم می رم مشهد. خاطرم نیست که این وقت سال قسمتم شده باشه برم زیارت, و خلاصه باید حسابی قدر بدونم.

 


نوشته شده در یکشنبه 86/10/16ساعت 3:3 عصر توسط رضوان تو بنویس ( ) | |

وقتی تازه به سن نوجوانی رسیده بودم فکر می کردم کاملا معنی « عشق » رو فهمیدم. از خودم هم مطمئن بودم و هیچ سوال خاصی هم توی ذهنم نبود. اما به سنین جوانی که رسیدم کمی اوضاع تغییر کرد. دیگه مثل سابق نمی تونستم ادعا کنم که عشق رو شناختم و می تونم کاملا درکش کنم. به مرور این کلمه ی سه حرفی, برام تبدیل به یک مسئله ی پیچیده شد, به طوری که ذهنمو مشغول کرده بود. تصمیم گرفتم در این باره تحقیق کنم تا به نتیجه ایی برسم.

برای تحقیق درباره ی واژه ای به نام « عشق» به کتاب ها و مقالات زیادی مراجعه کردم. پای صحبت افراد با تجربه نشستم و از هر کسی که فکر می کردم شاید چیزی بدونه سوال کردم. حتی به حرف های دوستان و هم سن و سالام گوش دادم, و این اواخر هم نوشته های توی وبلاگ ها (که عموما نویسنده های پنهانی داشتن) رو می خوندم. اما چیزی که این میون جالب بود این بود که هر چی بیشتر در این باره تحقیق و جستجو می کردم, کمتر به نتیجه می رسیدم! به طوری که دیگه هرگز نتونستم این جمله رو از دهان خودم بشنوم: " من عشق رو می فهمم"!

حالا عشق برای من تبدیل به موضوعی شده که هر روز پیچیده و پیچیده تر میشه. آخه شما هم جای من بودید با خوندن این چیزا به خودتون و تمام آگاهیاتون شک نمی کردین؟! این اواخر سعی کردم ببینم افراد معروف و شناخته شده چی درباره ی عشق گفتن. مثلا "وودی آلن" همون هنرپیشه ایی که بیشتر نقش های کمدی بازی می کنه, به عشق هم به سبک کمدی نگاه می گنه!:

" عشق یعنی رنج. اگر می خواهید رنج نکشید, نباید عاشق شوید. ولی آن وقت از عاشق نبودن رنج می کشید! بنابراین عشق یعنی رنج, بی عشقی یعنی رنج, رنج یعنی رنج. برای شاد بودن باید عاشق بود, پس شادی یعنی رنج. اما رنج آدم را غمگین می کند. بنابراین برای غمگین بودن باید عاشق شوید یا عاشق شوید که رنج بکشید یا از خوشحالی زیاد, رنج بکشید. امیدوارم منظورم را فهمیده باشید."

باز خوبه که خودش فهمیده که ما هیچی از حرفش نفهمیدیم!!

" شکسپیر" که هم خودش تابلو بوده و هم نوشته هاش! :

" ای دوست زیبای من, به چشم من هرگز پیر نخواهی شد, چراکه زیبایی تو کماکان همان است که من در اولین نگاهم در چشمانت یافتم."

" جبران خلیل جبران" جسارت بیشتری به خرج داده:

" هرگاه عشق به سوی شما اشاره کند, از او پیروی کنید, هرچند که راه هایش دشوار و پر نشیب باشد. اگر شما را با بال هایش در آغوش بگیرد, از او پیروی کنید, هر چند شمشیری که در میان پرهایش نهفته است بر شما زخم وارد سازد. عشق, شما را همچون یک دسته ی گندم در آغوش می کشد. آنگاه شما را می کوبد تا از پوسته درآیید و عریان شوید."

"پائولو کوئلیو" در یکی از کتاباش از قول "تولستوی" میگه:

" و عشق یعنی خدا, و مرگ به معنای آن است که یک قطره از این عشق, به سرچشمه اش بازگردد."

"عرفان نظر آهاری" معمولا حرفای جالبی برای گفتن داره: 

" قدر هر آدمی به عمق زخم های اوست. پس زخم هایت را گرامی دار. زخم های کوچک را نوشدارویی اندک بس است. تو اما در پی زخمی بزرگ باش که نوشدارویی شگفت بخواهد. هیچ نوشدارویی, شگفت تر از عشق نیست. و نوشداروی عشق تنها در دستان اوست. او که نامش خداوند است."

" فریدون مشیری" به زبون خودش میگه:

" سیه چشمی به کار عشق استاد,
به من درس محبت یاد می داد.
مرا از یاد برد آخر ولی من
به جز او عالمی را بردم از یاد!
"

حرفای " دکتر شریعتی" هم که نیاز به توضیح و تفسیر نداره, روشنه. البته اینجا به ضرورت ایمان برای عشق تاکید کرده:

" ایمان بی عشق اسارت در دیگران است و عشق بی ایمان اسرات در خود. ایمان بی عشق تعصبی کور است, و عشق بی ایمان کوری متعصب! عشق بی ایمان تا هنگامی هست که معشوق نیست و چون هست شد نیست گردد. این عشق با وصال پایان می پذیرد و آن عشق با وصال آغاز."

مرحوم " قیصر امین پور" حرف قشنگی می زد:

" دست عشق از دامن دل دور باد
می شود آیا به دل دستور داد؟
می تون آیا به دریا حکم کرد
که دلت را یادی از ساحل مباد؟
موج را آیا توان فرمود: ایست!
باد را فرمود: باید ایستاد؟
آنکه دستور زبان عشق را
بی گزاره در نهاد ما نهاد
خوب می دانست تیغ تیز را
در کف مستی نمی بایست داد
"

یا "اقبال لاهوری" :

" به هر دل عشق, رنگ تازه بر کرد
گهی با سنگ, گه با شیشه سر کرد
تو را از خود ربود و چشم تر داد
مرا با خویشتن نزدیکتر کرد
"

" دکتر مصطفی چمران" یک تعریف جامع تر و واضح تر ارئه می ده:

" عشق هدف حیات و محرک زندگی من است. و زیبا تر از عشق چیزی ندیده ام و بالاتر از عشق چیزی نخواسته ام. عشق است که روح مرا به تموج وا می دارد, قلب مرا به جوش می آورد, استعداد نهفته ی مرا ظاهر می کند, مرا از خودخواهی و خودبینی می راند."

" مولانا" هم که دیگه همه می دونن! کمتر حرفی زده که توش خبری از عشق نباشه:

" در عشق, دو عالم را من زیر و زبر کردم
اینجاش چه می جستی؟ کو جای دگر دارد
امروز دلم عشق است, فردای دلم معشوق
امروز دلم در دل فردای دگر دارد
"

و دست آخر " حافظ شیرازی" که کلامش برای خیلی ها حجته! :

" الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها
"

اما از بین این تحقیقات و این همه نوشته های قشنگ, شخصا به این نوشته از "مصطفی مستور" دلبستگی خاصی پیدا کردم:

" چه با شتاب آمدی! در زدی. گفتم:« برو» اما نرفتی و باز کوبه ی در را کوبیدی. گفتم:« بس است برو» گفتم:« این جا سنگین است و شلوغ. جا برای تو نیست.» اما نرفتی. نشستی و گریه کردی. آن قدر که گونه های من خیس شد. بعد در را گشودم و گفتم:« نگاه کن اینجا چقدر شلوغ است؟» و تو خوب دیدی که آنجا چقدر فیزیک و فلسفه و هنر و منطق و کتاب و مجله و روزنامه و خط کش و کامپیوتر و کاغذ و حرف و حرف و حرف و تنهایی و بغض و زخم و یآس و دلتنگی و اشک و گناه و گناه و گناه و آشوب و مه و تاریکی و سکوت و ترس در هم ریخته بود و دل گیج گیج بود.

و دل سیاه و شلوغ و سنگین بود.گفتی:« اینجا رازی نیست.» گفتم:« راز؟» گفتی:« من رازم.» و آمدی تا وسط خط کش ها. من دست هایت را در دستهایم می فشردم تا نگریزی اما فریاد میزدم:« برو، برو» تو سِحر خواندی. من به التماس افتادم. تو چه سبک می خندیدی، من اما همه ی وجودم به سختی می گریست. بعد چشمها از میان آن دو قاب سبز جادو کردند و گویی طوفانی غریب در گرفت. آنچنان که نزدیک بود دل از جا کنده شود. و من می دیدم که حرفها و فلسفه ها و کتابها و خط کش ها و کاغذها و یآس ها و تاریکیها و گناهان و ترس و آشوب و مه و سکوت و زخم و دلتنگی، مثل ذرات شن در شن زار، از سطح دل روبیده می شدند و چون کاغذ پاره هایی در آغوش طوفان گم.

خانه پرداخته شد. خانه روشن شد و خلوت و عجیب سبک. و تو در دل هبوط کردی. گفتم:« چیستی؟» گفتی:« راز» گفتم:« این دل خالی است، تشنه ام» گفتی:« دوستت دارم » و من ناگهان لبریز شدم. "

مدتی پیش توی روزنامه ایی فرق عشق و دوست داشتن, اینطوری تعریف شده بود:

" عشق در لحظه پدید می آید, دوست داشتن در امتداد زمان.
عشق معیارها را به هم می ریزد, دوست داشتن بر پایه ی معیارها بنا می شود.
عشق ویران کردن خویشتن است, دوست داشتن ساختنی عظیم.
عشق ناگهان و ناخواسته شعله می شکد, دوست داشتن از شناخت سرچشمه می گیرد.
عشق حرف شنو نیست, درس خوانده نیست, مطیع نیست...
... بیائید یکدیگر را دوست بداریم!
"

با این حال, هر بار که این مطلب آخر رو می خونم بیشتر مطمئن میشم که «عشق» خیلی زیباست!! خنده داره اما گاهی دلم می خواد معیار ها به هم بریزه, قانون دستکاری بشه و عشق مثل آتشفشان فوران کنه. انگار ویران شدن رو بیشتر ترجیح می دم! دوست دارم عشقی رو که از شناخت سرچشمه بگیره و لحظه ایی نباشه. یعنی که حالم از یک نگاه و عاشق شدن به هم می خوره, اما دلم هم می خواد که عشق, مثل شعله های آتیش زبانه بکشه. گاهی از این سوختن لذت می برم... ار این فنا شدن... و در نهایت رها شدن.

اما با همه ی این حرفا, بازم برمیگردم سر خونه ی اول. اینکه «عشق» دقیقا چیه؟ آیا من تونستم این کلمه ی سه حرفی رو بشناسم؟ آیا عشق دقیقا همون چیزیه که من فکر می کنم؟

از تمام رمز و رازهای عشق
                                      جز همین سه حرف
                                      جز همین سه حرف ساده میان تهی
                                      چیز دیگری سرم نمی شود
                                      من سرم نمی شود
                                                            ولی...
                                      راستی
                                                دلم
                                                       که می شود!
*
.........................................
* قیصر امین پور

پ.ن 1: بازم معذرت! قرار نبود اینقدر طولانی بشه. اما انصافا "عشق" موضوعیه که با دو سه کلمه حل شدنی نیست. به قول یه نفر: موضوع بغرنجی است!

پ.ن 2: بد عادتیه. زیاد حرف زدن رو می گم. فکر کنم باید بیشتر مراقب خودم باشم. دارم تبدیل به این پیرزنایی می شم که بیش از حد حرف می زنن و به حرف هیچ کس هم گوش نمی دن!!

پ.ن 3: یه نفر دعوتم کرده. بار اولش نیست اما من استرس دارم. می خوام متفاوت تر از همیشه برم سراغش. نمی دونم... شاید چون نیازمند تر از همیشه ام...


نوشته شده در چهارشنبه 86/10/12ساعت 1:52 عصر توسط رضوان تو بنویس ( ) | |

 

" روز ازل, وقتی برای من  "ده بیست سی چهل" کردند, همه اش را به نام یکی زدند. همه ی ده و بیست و سی و چهل و بقیه را... نه فقط سال را, ماه و روز و لحظه را هم به نام یکی زدند. به نام همان که موی صافی داشت, همان که وقتی می خندید, از غنچه ی لب های سرخش بوی یاس بیرون می زد. سال های من شمسی نشد. مهتابی شد. مثل شب ها... دنیایی داشتیم, آفتاب مهتابی بود!"

 


من عادت دارم درباره ی کتاب های تاثیر گذاری که خوندم با دیگران حرف بزنم. دلم می خواد نظرات و حرف های دیگرانو درباره ی نوشته هایی که برام خیلی جذاب هستن بدونم و یا به همه پیشنهاد بدم که اون کتابو بخونن.
خیلی وقته که می خوام درباره ی « من ِاو» حرف بزنم. کتابی که دو سالی میشه خوندم و در این مدت, گاهی با واژه واژه اش زندگی کردم. بسته شدن وبلاگ من ِاو - وبلاگی که یکی دو ماهی بیشتر نیست که شناختمش, ولی باهاش انس غریبی گرفتم – بهانه ی منو برای پرداختن به این کتاب, دو چندان کرد.
نام کتاب: من ِاو       نویسنده: رضا امیر خانی        انتشارات: سوره مهر (وابسته به حوزه هنری) و طبق آخرین اطلاعات, 14 نوبت چاپ!
از ظواهر قضیه پیداست که خیلی ها این کتاب 528 صفحه ایی رو خوندن. قصه ی طولانی پسری به نام « علی فتاح » که از سنین دوازده - سیزده سالگی (1312 شمسی) آغاز, و تا پایان عمرش (حول و حوش 1375 شمسی) ادامه پیدا می کنه.
می شه گفت « رضا امیر خانی » سبک مخصوص به خودش رو برای نوشتن داره. قبلا یک بار به سبک خاصی که در نگارش "داستان سیستان" به کار برده بود اشاده کرده بودم و نقدی براش نوشته بودم. اما رمان « من ِ او» با جسارت, شاهکار این نویسنده و نقطه ی عطفی در ادبیات معاصر ایران محسوب می شه.

« من ِاو» هم بسیار واقعی و ملموس و قابل باوره و هم فوق العاده عجیب و غیر ممکن!! وجود شخصیت معروفی همچون شهید نواب صفوی, در ابتدا این اطمینان رو حاصل می کنه که با یک داستان واقعی رو به رو هستیم. ولی در نهایت عمر جاودانه ی "درویش مصطفی" و "هفت کور" , همچنین مرگ عجیب و گیج کننده ی "علی فتاح" ما رو در شک و تردید میان واقعیت و رویا, رها می کنه.

« من ِاو» کتابیه که بر پاشنه ی عشق می چرخه. عشق پاک و معصومانه ایی که از سنین نوجوانی در "علی" رخ میده و تا آخر عمر به قوت خودش باقیه. اما بخش جذاب قضیه, نه موندگاری این عشقه و نه ناکام موندن عاشق. اون چیزی که توجه ها رو به خودش جلب می کنه, نوع خاص و عجیبی از عشقه که در این رمان به نمایش درومده. عشقی تا اون حد پاک, که وصال هم نتیجه گیریش نباشه. که نقطه ی پایانی نشه براش گذاشت. یک عشق عمیق و عجیب که نه به اسم و رسم اهمیتی میده و نه به ظواهر.
در این داستان, احساسی به تصویر در میاد که فراتر از عشق هائیه که تا حالا به چشم دیدیم. عشقی خارج از محدوده ی زمان و مکان:
"عاشقی که غسل نکرده باشه, حکما عاشقه, نفسش هم تبرکه"
و در آخر شاید فکر کنی که چنین عشقی فقط از عهده ی چنین کسی بر می آمد:
"
- هیچ عادمی در شرغ و قرب آلم مثل شما نیست...
خندید:
- این چه جور حرف زدن است؟! شما هم که غلط املایی داری آقا!!
"

می تونی در فصلی از کتاب, زل بزنی به چند صفحه ی سفید و پرواز کنی! یا چهار صفحه یک جمله ی تکراری رو هی تکرار کنی... هی تکرار کنی:
" پاری وقت ها انگشتر فیروزه را به انگشت چهارم از دست راست می زدم, انگشتر عقیق را به انگشت سوم از دست راست. شنیده بودم ثواب دارد. اثر هم داشت."
و یا با خوندن یه جمله... دلت بلرزه!:
"
« تنها بنایی که اگر بلرزد محکم تر میشود, دل است! دل آدمیزاد. باید مثل انار چلاندش تا شیره اش در بیاید...»
فکر کرد. آرام گفت:
« مهتاب», دلش دوباره لرزید. بعد فریاد کشید:
- پس این یعنی عاشقی!
"

در جایی از کتاب از مرزهای ایران خارج میشی و میری به پاریس:
" ظهرها, یک روزنامه ی لوموند می خریدم, مثل همه ی رهگذران فرانسوی و به کلیسا می رفتم. خیلی به روزنامه ی لوموند علاقه داشتم, به خاطر اندازه اش و همین طور نوع حروفش. نوع حروفش جوری بود که هیچ وقت به خواندن روزنامه رغبت نمی کردم, اندازه اش هم جوری بود که وقتی رویش سجده می رفتم, دقیقا قالب تنم بود. برای همین به لوموند علاقه داشتم."
همه چیز اونقدر معصومانه هست که فکر بد به سرت نزنه!:
" وقتی همدیگر را می دیدیم, گریه مان می گرفت. خیال بد نکنی ها! همه اش دوازده سیزده سال سن داشتم. سن مان روی هم به اندازه ی نصف سن ِ یکی از عشاق ِ میز کناری ِ کافه ی مسیو پرنر نمی شد. قدمان هم همینطور!"
" سرم را به صورتش نزدیک کردم. بوی یاس توی مشامم می پیچید. آن قدر بوی تندی بود که مجبور شدم سرم را عقب بکشم. همیشه همینطور بود. هر وقت به مهتاب نزدیک می شدم, بوی تند یاس من را مست می کرد. بوی یاس نمی گذاشت آدم به مهتاب نزدیک شود. نقل تقوا نبود, فقط بوی یاس بود, بوی یاس."
هم می تونی اشک بریزی... و هم بخندی:
"
آرام به مهتاب گفتم:
- من دیروز در مورد سیر بودنش اشتباه کردم. پیشتر از اینکه خودمان را بخورد, مخ مان را خورد! کله اش هم بد جوری بوی قورمه سبزی می دهد...
مهتاب سر تکان داد. ابوراصف که متوجه شده بود درباره ی او حرف می زنیم پرسید:
- چه گفتید؟ غرمه صبظی؟! کله ی من؟ یعنی چی؟
جوابش دادم:
- لا تفاوت بینهما!
ابوراصف نفهمید اما سه تایی کلی خندیدیم.
"
شخصیت ابوراصف رو خیلی دوست داشتم. منحصر به فرد بود:
"
مهتاب مجبورم کرد به سخنرانی ابوراصف گوش بدهم. چقدر خوب و مسلط حرف می زد.
- آزادی یعتی هوا! مهم نیست بشناسی اش, مهم این است که در آن نفس بکشی. به غریقی که تازه از آب درش آورده اند, نمی گویند این هوا چند درصدش اکسیژن است, چند درصدش نیتروژن. می زنند توی سینه اش, یعنی نفس بکش!
"

"درویش مصطفی" در شکل گیری شخصیت "علی" خیلی موثر بود:
" می شود دین دار خیلی چیزها را نداشته باشد. انگشتر, جای مُهر روی پیشانی, محاسن, عبا و عمامه... اما بدان! دین دار حکما دین دارد... جوان! اوج دینداری ابوالفضل العباس, که آقای همه ی لوطی های عالم است, می دانی کجا بود؟ ختم دینداریش کنار علقمه بود. جایی که اصلا دست نداشت تا دستش انگشت داشته باشد. اصلش انگشت نداشت تا انگشتش انگشتر عقیق و فیروزه داشته باشد..."

کتاب رو که تموم کردی و بستی, حس می کنی که می تونی به دنیا, طور دیگه ایی نگاه کنی. می تونی در همه جا "درویش مصطفی" رو ببینی و نزدیک هر مسجد "هفت کور" رو. می تونی به خودت به چشم"علی" نگاه کنی و در قلبت دنبال "مهتاب" بگردی. می تونی "من" باشی. منی که "او" می خواد...

" مَن عَشَّقَ فَعَفَّ ثُمَ ماتَ ماتَ شهیدا... درویش مصطفی ما را رها می کند و می رود. انگار قدم هایش را می شمارد. در هر قدم می گوید:
- یا علی مددی!
"

 

..........................................................
پانوشت 1: جدا منو ببخشین که اینقدر طولانی شد. خیلی زور زدم تا فسمت هائیش رو حذف کنم و نتیجه اش این شد که دیدین. از این خلاصه تر نمی شد!
پانوشت 2: این عکس کوچولویی که مشاهده کردین رو از وبلاگ "من او" برداشتم. با کسب اجازه و عرض معذرت. امیدوارم حلال باشه.
پانوشت 3: از "آقا شایان" به خاطر کتاب «من ِاو» رسما متشکرم.
پانوشت 4: قبلا عید غدیر رو تبریک گفته بودم. اما کار از محکم کاری عیب نمی کنه! عیدتون مبارک.


نوشته شده در جمعه 86/10/7ساعت 11:11 صبح توسط رضوان تو بنویس ( ) | |

 

موضوعی که برای پایان نامه ی دانشگاهم در نظر گرفته بودم "بررسی نماد ها و نشانه های مذهبی" بود. طبق دستور استاد راهنما, می بایست 5 کار عملی هم در ارتباط با موضوع پایان نامه انجام می دادم و تصویر رنگی اون رو ضمیمه ی پایان نامه قرار می دادم. من هم تصمیم گرفتم 5 تصویر سازی با موضوعات مذهبی کار کنم.

یکی از اون 5 تا, تصویر سازی با موضوع حضرت عیسی (ع) بود که دارین همین پایین مشاهده می کنین.

بیشترین هدف من در این اثر تاکید بر موضوع به صلیب کشیده نشدن حضرت مسیح بود و به همین جهت هم آیه ی شریفه ی 157 سوره نساء « و ما قَتَلُوهُ و ما صَلَبُوهُ و لکِن شُبِّهَ لهُم » [ نه او را کشتند, و نه بر دار آویختند, لکن امر بر آنها مشتبه شد.] رو در کنار تصویر صلیب خالی, قرار دادم.

به دلیل اینکه موضوع پایان نامه, نماد ها و نشانه ها بود, به همین جهت از سطوح و خطوط ساده و خلاصه شده (تجریدی) برای این تصویر سازی استفاده کردم.

کریسمس نشده

فکر می کنین این تصویر سازی, حرف دیگه ایی هم برای گفتن داشته باشه؟...

 

 

 

............................................

پ.ن 1: میلاد حضرت مسیح (ع) به مسیحیان و مسلملنان مبارک.

پ.ن 2: ممکنه به مناسبت عید غدیر, نباشم که تبریک عرض کنم خدمتتون. چیزی هم که ازمون کم نمی شه! بنابراین باز هم پیش پیش (!) عیدتون مبارک.

پ.ن 3: داشت یادم می رفت. دو روز دیگه ولادت حضرت امام هادی النقی (ع) هم هست که اوانو هم باید تبریک بگم. تا حالا این همه بهانه یک جا برای تبریک گفتن دیده بودین؟!...

 


نوشته شده در دوشنبه 86/10/3ساعت 2:24 عصر توسط رضوان تو بنویس ( ) | |


آخرین مطالب
» تو سالها سرنشین این گوشه از شهر بودی...
آمپاسِ شَدید!
خلوتی که شلوغ شد
طوفانی از واژه ها
همه ی دغدغه های من
سنای من
سیسمونی و باقی قضایا
[عناوین آرشیوشده]

Design By : RoozGozar.com