سفارش تبلیغ
صبا


خلوت من

زمانی که یازده سالم بود «چـــادری» شدم. اون موقع انتخابی در کار نبود و چون مادرم ناخودآگاه الگوی من بود، دوست داشتم شبیه اون باشم. دبیرستانی بودم که «چادری بودن» رو انتخاب کردم. اون موقع هم به چادر زدن، به چشم یک وظیفه ی دینی نگاه می کردم و صرفا این برام مهم بود که هر چه بیشتر به دستوراتِ دینم عمل کرده باشم. سالِ آخر دبیرستان وقتی که توی کارگاهِ مدرسه چادرم رو گم کردم و مجبور شدم بدونِ اون به خونه برگردم فهمیدم چادر برام چیزی بیشتر از یک وظیفه اس. و زمانی که پدرم باهام اتمام حجت کرد و گفت که ابدا منو مجبور به چادر زدن نمی کنه و باید خودم بخوام، تازه فهمیدم که «چادری بودن» رو چقـــدر دوست دارم!

می خوای بدونی چقدر؟
اونقدری که وقتی اوج تابستون باشه و ساعت 2 ظهر باشه و توی اهواز (گرمترین شهرِ کشور) باشم و زبانم هم روزه باشه... باز چادرم رو محکم نگه خواهم داشت. اگر هم از تشنگی داشتم هلاک می شدم، تنها کافیه چشمم رو ببندم و در دلم فرو برم. اونجا خدا هست و همیشه داره لبخند می زنه. همین کافیه برای خنک شدن!
تا حالا تجربه اش کردی؟...

انا انزلناه فی لیله القدر 

.........................................................
پایین نوشت1: این مطلب پیروِ دعوت وبلاگ محترم «گلمیخ» با موضوع «
صبر ریحانه ها» شکل گرفت.
پایین نوشت2: در شبهای قـــــدر... التمــاس دعــا.
پایین نوشت3:

از صـبا پُرس که ما را همه شب تا دم صبح
بوی زلف تو همان مونس جان است که بود

 


نوشته شده در جمعه 90/5/28ساعت 6:9 عصر توسط رضوان تو بنویس ( ) | |

 

چند روز پیش فیلم سینمایی «تلقــین» رو دیدم و اگر چه تا حالا فیلمهای خارجی رو به نقد نکشیدم، اما این فیلم کاری کرد که قلم بردارم و درباره ش بنویسم.

نام: تلقین (Inception)
نویسنده و کارگردان: کریستوفر نولان
محصول سال 2010 میلادی
توضیح فیلم قدری سخته اما به طور ساده و خلاصه درباره ش میشه اینطور گفت. افرادی هستند که به طور مجازی توانایی وارد شدن به خوابِ دیگران رو دارن و حتی میتونن از این طریق اطلاعات شخصیِ افراد دیگه رو سرقت کنن. این برای اون افراد کاری روتین به حساب میاد و اونها با شبیه سازی فضایی که یک فرد قراره در خواب ببینه، وارد خوابِ اون شده و سوء استفاده های اطلاعاتی می کنن.
قصه از اونجایی پیچیده میشه که قرار میشه اونها با ورود به خواب یک نفر (به نام رابرت فیشر) به جای سرقت اطلاعات، یک فکر جدید در ذهنِ اون قرار بدن و نظرش رو نسبت به اشخاصی تغییر بدن. اونها برای این کار وارد لایه های عمیق تری از خواب «فیشر» میشن. مثل اینکه خواب ببینیم که خواب هستیم و داریم خواب می بینیم. حتی از این هم پیچیده تر، خواب ببینیم که خوابیدیم و داریم خواب می بینیم که باز هم خوابیدیم و خلاصه رویا در رویا!

تماشای فیلم در مرتبه ی اول بسیار گیج کننده به نظر می رسه اما سرشار از نکته های جالب و شگفت انگیزه. مثلا اینکه در خواب زمان سریعتر می گذره و اگر ما 5 دقیقه بخوابیم، در خواب به اندازه ی چند ساعت میگذره. زمان در لایه های عمیق ترِ خواب (یعنی خوابی در خواب دیگه) به همون نسبت بیشتر میشه و این میشه که در فاصله ی پرتاب شدن ماشین از روی پل به درون رودخانه، در خواب به اندازه ی انجام یک عملیات پیچیده طول می کشه.
در فیلم بارها مرز بین واقعیت و رویا گم میشه و حتی شخصیتها برای گم نکردن این مرز، هر کدوم علامتی برای خودشون در نظر می گیرن که از این طریق بتونن واقعیت و رویا رو از هم تشخیص بدن. به عنوان مثال «کاب» (با بازی لئوناردو دی کاپریو) فرفره ای داره که در واقعیت به اندازه ی محدودی می چرخه. اما در رویا هرگز از چرخیدن نمی ایسته.

 هر خواب، رازیست در من

 

جلوه های ویژه یکی دیگه از جذابیت های این فیلم محسوب میشه که قطعا دهانِ بیننده رو از تعجب باز نگه میداره.
«تلقین» گرچه فیلم تخیلی- معمایی محسوب میشه اما با فیلمنامه ی منحصر به فردش، ذهن انسان رو به جاهای عجیبی سوق میده و یادآوری میکنه که این ذهن تا چه حد میتونه قابلیت پرواز داشته باشه. استفاده از عنصر «خواب» به عنوان نمادی از بی نهایت در این فیلم میتونه به نوعی با «مرگ» و زندگیِ پس از اون مرتبط باشه. چراکه تقریبا همه می دونیم خواب در این دنیا نزدیک ترین حالت به مرگه.

پیشنهاد می کنم موقع تماشا به دیالوگ ها دقت مضاعفی داشته باشید.

..................................................
پایین نوشت: برام پیامک اومد: می گویند هر وقت آب می نوشی بگو یا حسین (ع). این روزها که آب می بینی و نمی نوشی باید آرام گفت یا ابالفضل (ع)...
 

 


نوشته شده در پنج شنبه 90/5/20ساعت 11:51 صبح توسط رضوان تو بنویس ( ) | |

 

 

بَلَی قَد جَــاءَ تکَ ءَایَتیِ فَکَذَّبتَ بِهَا وَاستَکبَرتَ وَ کُنتَ
مِنَ الکَافِرِینَ

 
آری، آیات من به سراغ تو آمد، اما آن را تکذیب کردی و تکبر نمودی
و از کافران بودی.

الذی انزلت فیه القرآن

 

سوره زمر، آیه ی 59

..............................................................
 پایین نوشت1: آفریدگارم! به من توان و توفیق روزه گرفتن در تمامی این ماهِ پر برکت را عطا فرما و نیرویی بده تا درک کنم بزرگیِ شبهای قدر را، و اَجر نَهم تک تکِ آیات نازل شده ات را.
پایین نوشت2: به میمنت و مبارکی همه ی سریال های سیما با هم به پایان رسیدن و تمام مشکلات حل شد! مختارنامه و ساختمان پزشکان و سراب. خب البته به شخصه از پایان اغلب اونها راضی بودم. به جز سراب که داستان جدیدی داشت و پایانی بسیار تکراری.
پایین نوشت3:
دوستت دارم
وعشقِ تو از نامم می تراود
مثل شیره ی تک درختی مجروح
در حیاط زیارتگاهی.

- شمس لنگرودی-

 

 


نوشته شده در سه شنبه 90/5/11ساعت 5:13 عصر توسط رضوان تو بنویس ( ) | |

تا حالا شده براتون که اونقدر از دست کسی عصبانی و کفری باشین که از صمیم قلب دوست داشته باشین نفرینش کنین؟ من الان توی همچین وضعیت خجسته ای هستم!

بعد از چندین ماه دونده گری و نامه نگاری و تحمل کاغذ بازی های اداری و صحبت با روئسای نسبتا محترم (!)، نامه ی درخواست انتقالی همسرم به دست مدیرعامل رسید و ایشون با کمال خونسردی مخالفت فرمودن. این در حالیه که قرار بود کسی از شهرِ ما با همسرم جابجا بکنه و طبیعتا این موضوع به نفع همه بود. چراکه اگر هر نیرویی در شهر بومی خودش خدمت کنه برای اون شرکت و اون مدیرعامل و حتی خودِ کارمند آسون تر خواهد بود. اما آقای مدیرعامل بدون هیچ دلیلِ عاقلانه ای مخالفت کرد تا ثابت کنه اگر دلش نخواد، کاری انجام نمی شه!

آخ که اونقدر دوس دارم نفرینش کنم که حد و حساب نداره. می خوام از عصبانیت سرمو بکوبم به دیوار! سَرِ مدیرعامل رو هم بگیرم توی دو تا دستم و تا قدرت دارم بکوبمش به دیوار! طوری که نفهمه از کجا خورده. دلم میخواد اونقدر کشیده بزنم تا دهنش پُر از خون بشه و نفسش بالا نیاد! می خوام تا جان در گلو دارم سرش جیغ بزنم، اونقدری که گوشش کر بشه و گلوی خودم پاره!

صبر کن ببینم. من الان دارم نفرین می کنم؟! به اینایی که گفتم «نفرین» گفته می شه؟

از چند روز پیش که این خبر بهم داده شد دلم می خواست نفرینش کنم، اما نکردم چون می دونستم نفرین کردن کار درستی نیست. همچنین چه تضمینی وجود داشت که نفرین های من در حقِ اون بگیره؟ بنابراین مثل عقده شد توی گلو و بیشترش با اشکهام خالی شد.

دلم می سوزه. نه به خاطر خودم و همسرم که از خانواده و شهر و دیارمون دور افتادیم، بلکه به خاطر مادرم که ناچار شد یه دونه بچه ش رو بفرسته اون سرِ کشور و صبح تا شب دعا کنه تا برگرده. ختم قرآن و صلوات برداره و هر کسی رو دید التماس دعا بگه.

نفرین کردن رو توی هیچ شرایطی دوست ندارم. حتی توی این وضع که از شدت عصبانیت نمی تونم خودمو کنترل کنم. گمون کنم بهترین کار این باشه که بسپارمش دست خدا. اگر اون بخواد مشکل ما حل بشه، هزار تا مدیر عاملِ نفهم هم نمی تونن مانع بشن.

فقط یه چیز. کاش اون مدیرعامل ذره ای از احساس مادرم رو می فهمید...
التماس دعا.

..............................................
پایین نوشت1: چند وقتیه کم سعادت شدم. بعد از مدتی قسمت شد برم مشهد و زیارت، اما وقتی وارد حرم شدم تمام درب های منتهی به ضریح بسته بودن و معلوم شد دارن ضریح رو شستشو میدن. خلاصه که زیارتمون از پشت دربهای بسته انجام شد. توی 2 ماه رجب و شعبان هم قسمت نشد حتی یک روز روزه بگیرم. خدا رمضان رو ختم بخیر کنه.
پایین نوشت2:
دنیـا هماره دایره ای از تسلسل است            دنیـــا نــداده است مجـــالی بـه آرزو
مردان رفیق حادثه اند و صبــور درد                بر تو مباد شکوه از این داغِ پیش رو
صبر است صبر، چاره غمهای روزگار              باشد خـــدا دری بگشــاید ز پیــش رو

- زهرا محدثی خراسانی-


نوشته شده در سه شنبه 90/5/4ساعت 3:9 عصر توسط رضوان تو بنویس ( ) | |


آخرین مطالب
» تو سالها سرنشین این گوشه از شهر بودی...
آمپاسِ شَدید!
خلوتی که شلوغ شد
طوفانی از واژه ها
همه ی دغدغه های من
سنای من
سیسمونی و باقی قضایا
[عناوین آرشیوشده]

Design By : RoozGozar.com