سفارش تبلیغ
صبا


خلوت من

 

آخه من چطوری بیام اینجا و مطلب بنویسم درباره ی موضوعات مختلف، در حالیکه شب و روزم خلاصه شده توی بچه داری؟! مثلا اسمش «خلوت من» بوده، اما دیگه خلوتی در کار نیست! شلوغ و پر سر و صدا شده حسابی. خلوت ترین حالت، زمانیه که کودکم خوابه و من تازه فرصت پیدا می کنم به کارهای خونه و اگر وقتی موند کمی هم به خودم برسم. با این اوصاف وقتی برای وبلاگ نویسی نمی مونه. همین که هر ازگاهی توی نت میام و چرخی می زنم خودش خیلیه. البته باید بگم خیلی حیفه که فرصت خوندن وبلاگ های دوستانم رو هم ندارم. بلاخره بعد از چند روز فکر کردن به اینکه با چه مطلبی وبم رو به روز کنم، نهایتا موفق شدم اراده کنم و خودکار بردارم و شروع به نوشتن کنم.

نوشتن...
نه اینکه توی این مدت خودکار توی دستم نبوده و چیزی نمی نوشتم، ولی نوشتنی هام برای ثبت خاطرات شیرینِ بزرگ شدنِ کودکم بوده:
سنا خانوم تا پایان 4 ماهگی: جغجغه اش را در دست گرفت- سعی کرد اشیاء را در دست گرفته و به دهان ببرد- در حالت خوابیده به روی پهلو و شکم چرخید- با صدای بلند خندید و...
سنا خانوم تا پایان 6 ماهگی: در روروک می نشیند و نوک پایش را به زمین می رساند- با دست، پاهایش را می گیرد و انگشتان پا را در دهان می گذارد- با دهانش صداهای مختلف در می آورد و...
علاوه بر این، موقع نوشتن لیست خرید هم خودکار به دست می شم! شیر پاستوریزه- پوشک- سرلاک- آرد برنج (جهت پختن فرنی)- لباس زمستانه- حریره بادام آماده و...

تماشای تلویزیون...
خودم و دخترم شدیم پای ثابت شبکه ی پویا! کلی از شعراشو حفظ شدم و برای سنا می خونم: نقاشی آی نقاشی/بکش میون ابرا/رنگین کمون رنگی/یه خونه نقاشی کن/چه خونه قشنگی... علاوه بر اون، دخترم از شبکه ی «آی فیلم» هم خوشش میاد. بخصوص پیام های بازرگانیش: آهای لوسی! لوسی! لـــــوســــــی... یا تبلیغ کاشت موی "ایران فیت" که چشم ازش برنمیداره! نمی دونم چی ازش می فهمه.

اینترنت...
اگر بخوام توی گوگل سرچ کنم: بیماریهای نوزادان، فروشگاه اینترنتی لباس نوزاد، چگونه به کودکم قطره ی آهن بخورانم؟، راهنمای علائم شستشوی البسه و...
و اگر فراغتی ایجاد بشه چرخیدن مختصری در فیس بوک و بیشتر در
اینستاگرام. این مورد آخر به خوراک این روزام تبدیل شده. بخصوص که اینستاگرامِ خودم رو مخصوص عکسهایی قرار دادم که از دخترم می گیرم.

آشپزی...
یادش بخیر یه روزایی دائم از تلویزیون غذاهای جدید یاد می گرفتم و می پختم. الان به زحمت وقت آشپزی پیدا می کنم. تازه جدیدا هم دخترکم غذاخور شده و باید براش جداگانه غذایی بپزم که هم ادویه نداشته باشه و هم خوشمزه باشه. بعد باید لِهش کنم تا دخترِ بی دندون بتونه بخوره.

خلاصه که ما شب و روز مشغول بچه داری هستیم و حتی وبلاگ هم که می نویسیم باز درباره ی بچه داریه!

سنای 6 ماهه 

 

......................................................
پایین نوشت1: این دغدغه و دل مشغولی، همه ی امید و زندگی منه. خدایا! این نعمتت رو برام حفظ کن.
پایین نوشت2:

ای کاش هــــرگز بادبادکــــها نفــــهمند
بسته است دستی ریسمان ها را به آنها
برفـــی که روی بام های شــــهر بارید
وا کرد پـــــای نردبـــــان ها را به آنها

-فاضل نظری-

 

 

 


نوشته شده در پنج شنبه 92/10/19ساعت 12:38 عصر توسط رضوان تو بنویس ( ) | |


آخرین مطالب
» تو سالها سرنشین این گوشه از شهر بودی...
آمپاسِ شَدید!
خلوتی که شلوغ شد
طوفانی از واژه ها
همه ی دغدغه های من
سنای من
سیسمونی و باقی قضایا
[عناوین آرشیوشده]

Design By : RoozGozar.com